آنان که بقایشان در فناست
حلاج پس از بازگشت به بغداد، در سال ۹۱۳ .م به زندان افتاد. نظام حاکم به همراه کثیری از فقها و حتی عده زیادی از صوفیان، او را به کفر و همدستی با قرمطیان متهم کردند. حلاج در بیست و ششم مارس ۹۲۲ .م به مرگی فجیع و ظالمانه لبخند زدو مثل اعلای عاشقی بزرگ شد که خون خود را به پای عشق بی پایان نثار کرد و به این خاطر بر چوبه دار هم منصور (فاتح و پیروز) شد. مولانا در جایی منصور بر دار را با گل سرخی که بر شاخه است قیاس می کند. نفوذ اندیشه های حلاج و تاثیر شگرف شخصیت او، در شعر و نثر فریدالدین عطار نیشابوری که حلاج را مرشد معنوی خود می خواند، آشکار و عیان است. به همین ترتیب، جلال الدین رومی نیز هم در مثنوی و هم در دیوان شمس به کرات اشارات و کنایاتی به شهید عشق دارد:
ما مست الستیم به یک جرعه چو منصور
اندیشه ی فتـوای سـر دار نداریـــم
اما نباید از خاطر برد که در سده های میانه، حلاج نه تنها قهرمان عشق شاعرانه محنت آلود شده بود بلکه در نظر صوفیان متاخر، نماینده و نماد وحدت وجود به حساب می آمد. به دلیل آنکه در قرن سیزدهم میلادی فلسفه صوفیانه ابن عربی، نظریه وحدت وجود را به اوج کمال و غنای خود رسانده بود، صوفیان مسلمان جملگی مجذوب این نظریه شده بودند و به همین خاطر، آموزه ها و کلمات صوفیان کلاسیک مثل جنید و حلاج را بر طبق این فلسفه وحدت گرایانه تعبیر و تفسیر می کردند و حال آنکه چنین چیزی در آموزه های آنان واقعا" وجود نداشت. تصوف کلاسیک همیشه یا تقریبا" همیشه بر تنزه و تعالی خداوند پای فشرده است. این نکته در مورد تصوف حلاج هم صادق است. تصوف، نسبت انسان با خداوند را نسبت مخلوق و خالق و بعدها نسبت عاشق و معشوق می دانسته است.
در نظام الهیاتی حلاج، تنزه و تعالی محض خداوند، قرین و همزمان است با
حضور او به واسطه فیض و رحمتش در قلب مومن، آنگاه که با رعایت شعائر و سلوک
معنوی، به پارسایی و وارستگی می رسد. (مصائب حلاج، ص ۱۱۶). انسان، آفریده
شده است تا عشق خدا در جهان، مجال ظهور بیابد؛ انسان، تصویری از خود خداست و
خداوند از آغاز خلقت با نگاه عاشقانه به آدم، وی را برگزید. بدین قرار
انسان، بهره مند از صفات الهی شد و «هوهو» ]وحدت[ تحقق یافت. نکته مهم آن
است که آدم از عدم خلق شد و از فیضان خداوند خلق نشد و روحش نیز مخلوق است.
مهمتر اینکه به عقیده حلاج، وحدت الهی به زوال و اضمحلال شخصیت عارف منجر
نمی شود. بلکه آن را کامل تر، قدسی تر و الهی تر می سازد و شخصیت صوفی را
ابزار و اندام پویا و آزاد برایش می کند.
ماسینیون در یکی از مقالات مهم خود به این نکته اشاره کرده است که به نظر
حلاج، تنها در صورتی می توان به فهم راز آفرینش توفیق یافت که بفهمیم سرشت
ذات الهی، محبت است، محبت خلاق، «شوق و اشتیاق ذاتی». این نکته بسیار شاخص و
بارزی است که حلاج وقتی در مقام توصیف این محبت الهی برمی آید از واژه عشق
بهره می گیرد، واژه ای که بر محبت پویا دلالت دارد و در آن زمان، حتی بین
صوفیان واژه ای مزموم و شبهه ناک به شمار می آمد. واژه محبت که مفهومی
ایستاست نزد صوفیان وزهاد قرن نهم واژه ای مقبول و مناسب نبود تا رابطه خدا
و انسان را به خوبی تبیین کند. این عشق که حلاج آن را ذات الهی می نامد،
آدمی را به خداوند مقرب تر می کند و هدف غایی فیض و رحمت الهی آن است که
انسان این عشق ذاتی را کسب کند. اما عشق، متضمن محنت ها و ابتلائات بی
شمار، کناره گیری از خلق، خلوت گزینی، حزن و اشک چشم است.
«حلاج را گفتند عشق چه باشد؟ گفت امروز بینی، و فردا و پس فردا. یک روز دست و پایش بریدند، روز دیگر به دارش کشیدند و روز سوم خاکسترش به باد دادند».
اما نام حلاج را که بشنویم جالب ترین مساله ای که به ذهن خطور می کند
عبارت مشهور انا الحق است. بر ما به درستی معلوم نیست که حلاج این جمله را
در حضور استادش جنید، بر زبان آورده است یا نه؛ اما هم اینک این جمله را در
فصل ششم کتاب الطواسین می یابیم.
طبق نظر حلاج، حق در این جمله به معنای ذات خلاق خداوند یا حقیقت خلاق است.
حق در اینجا ندای کسی است که احساس می کند روح ناطقه یا روح نامخلوق الهی،
او را دگرگون کرده و او هم اینک مثل زنده خداوند است. به مدد فیض و رحمت
الهی روح نامخلوق خدا با روح مخلوق انسان وحدت یافته است.
بدیهی است که نسل بعدی صوفیان به طرق مختلف کوشیدند این جمله خطرناک عارف
شهید را توجیه و تبیین کنند اما بسیاری از ایشان مبنای کلامی این جمله را
مغفول نهادند.
برخی از این صوفیان معتقد بودند حلاج در حالت خلسه و بیخودی، خویشتن خود را
فراموش کرده بود و خود خداوند بود که از زبان حلاج سخن می گفت. غزالی که
همیشه ملتزم به دیدگاهی سنتی است گفته است این عبارت، وهم و پنداری بیش
نبوده و اگر علنا” اظهار شود توهم خطرناکی است. به نظر غزالی، انا الحق،
کلام مبالغه آمیز یک قلب عاشق است که از فرط بیخودی و خلسه عمیق، میان خود و
معشوق تمایزی قائل نیست.
نکته جالب دیگر اینکه ،طبق نظر حلاج و صوفیان بعدی، ابلیس از عزتی که در
جامه لعنت خداوندی کسب کرده بود رضایت داشت. ابلیس، این عاشق راستین،
مجازات را از جانب معشوق با طیب خاطر می پذیرد مشروط بر آنکه به هنگام
مجازات و مکافات، معشوق مدام بر او نظر کند. به همین ترتیب، عطار و برخی
دیگر از صوفیان، حتی شاه عبد اللطیف، ابلیس را عاشقی می دانند که جز خدا
هرگز کسی را نمی پرستد؛ گرچه در ظاهر از امر خدا سرپیچی می کند اما در واقع
از اراده مستور خدا اطاعت کرده و پرستش جز او را روا نداشته است.
اما نافرمانی ابلیس در برابر خدا، فقط بخش کوچکی از مساله شیطان در آثار
حلاج است. در طس الازل و الالتباس، حلاج به این مساله به شکل واقع تر و
تندتر پرداخته است. در اینجا حلاج می نویسد که در جهان، موحد راستین (معترف
به وحدانیت محض خدا) جز ابلیس و محمد (ص) نیست. محمد (ص) خزانه دار مهر و
رحمت الهی است و ابلیس، خزانه دار قهر الهی. او در خویش باقی می ماند و حال
آنکه محمد (ص) از خود فراتر می رود. در همین فصل ابلیس تا آنجا پیش می رود
که حلاج در حقش می گوید:
انکارش بیان قدسیت خداوند است .
ابلیس، آدم را تنها در شکل ظاهر می بیند، صورتی از آب و گل که عاری از بارقه الهی است.
از این هم شگفت تر؛ آدم چنان نبود که تنها و تنها خدا را ببیند – چندانکه
یک مومن راستین اینگونه است – و جز او چیزی در نظرش نیاید. طبق گفته حلاج،
ابلیس به بندگی و عبودیت خدا پیش از آنکه آدم خلق شود می بالید و به سبب
همین مباهات، به فراق ابدی دچار شد تا یک «محبت مغضوب» باشد. در ادامه این
فصل از کتاب الطواسین، ابلیس، به ملاقات موسی نائل می شود و به او می گوید
تو آنگونه نیستی که همواره فقط به یاد خدا باشی و او را یاد کنی بلکه همیشه
همراه خدا، شیطان را نیز یاد می کنی.